تبليغاتX
آرزوهای آسمانی
برو پی کارت
رسما نه حوصله اینجا رو دارم

نه حوصله ی حیوونای آدم نما که بویی از انسانیت نبردن .

جای دیگه ای مینویسم

مدتیه

و خواهم نوشت

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 0:36
نذار صدای نفسات بغض صدامو بشکنه : قلب

عاشقونه نگام نکن

نذار دوباره بشکنم

نذار صدای نفسات

بغض صدامو بشکنه

منم و یه بغض و یه عشق و یه دنیا دلتنگی و یه دنیییییییییییا هدف و تصمیمات بزرگ . براي رسيدن به هدف هام ، بايد از يه سري چيرا بگذرم  قبلا پست هدف رو گذاشته بودم . الانم ميشه تكرار همون پست . بعد كه به هدف اصلي برسم ميتونم همه ي چيزايي رو كه ازشون گذشتم بدست بيارم  اما اين بار فرق داره . ديگه كاري توي اين دنياي مجازي ندارم . دوستي هم ندارم ... همه رفتن و همه عوض شدن . يه مدت بايد دور باشم از اين دنياي مجازي . يه مدت طولاني . سعي ميكنم بيام و خاطراتم رو بنويسم . ديگه دلم براي نت تنگ نميشه  اما واسه شكلكا چرا  جواب پست قبلي هم اينه كه منظور از راست راستي و صداقته . استعارست يه جورايي  شنيدين ميگن از راست ميگي يا از دروغ ؟ مثل همون . ميگن يه روده راست ( راستي و صداقت باشه ) نداره  خودم كشف كردم همين ديگه . فردا برم يه سر دانشگاه اگه بشه . ببينم معدلم چند شده . فكر كنم ۱۶ شده باشه  چي كار كنم خب ؟‌اين نت منو از درس و زندگي انداخته بود  تقصير من چيه كه تنبلم ؟‌  راستي اونايي كه پوست صورتشون چرب و ايناس بهتره كه از صدر استفاده كنن . من نشاسته اصلا به صورتم نساخت و اينا . اما صدر رو با چند قطره آب قاطي كردم و اينا ، خيلي بهتر شد  گفتم شما هم بدونين  از تجربيات فرزانه خانم

ريزنوشت ۱ :‌هيشكي واسه عاشق شدن ، قلب يخي نميخره ... !!!

ريزنوشت ۲ :‌چه بانمكن  دیوونه ٬ دل بی قراره ٬ آروم نداره ٬ تو رو دوست داره ٬ می مونه با تو همیشه ٬ بی تو نمیشه ..

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 10:58
سکونت در تورنتو
یه سوال فنی

آدم اگه دروغگو باشه میگن یه روده ی راست توی شکمش نداره  خب یعنی چی اونوخ ؟ روده راست تا حالا دیدین ؟ روده ها همه مارپیچن و راست نیستن .این یعنی همه ی آدما دروغگو هستن ... ؟؟؟ !!!

 چه جوریاس که این حرف رو میزنن خب ؟  هر کی بتونه جواب درست رو بگه جاییزه داره

این تبلیغ بلاگفا هست  خب ؟ دیدین ؟ خرید ملک در تورنتوی کانادا  من تصمیم گرفتم یه ملک بخرم . منتهی مبلغشو دقیق نمیدونم . من فعلا ۲۵۰۰ تومن پول دارم  چقد دیگه کمه حدودا ؟ شما میدونین آیا؟  وقتی خونه رو خریدم و تحویل گرفتم همه رو میدعوتم به صرف پیاده روی

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 21:24
نشاسته
نشاسته را میجوشانیم و به حالت ماسک به صورتمان میزنیم باشد که جوش های قد گیلاس دست از صورتمان بردارند . دایی عزیز میگویند : به جوش های صورتت ایراد نگیر . فوایدی دارند بسی زیاد . با این جوش ها چهره ات زیباتر و با نمک تر میشود  گفتیم دلداری اما نه تا این حد  شما نیز این روش را امتحان کنید . عوارضش به من هیچ مربوطیتی ندارد  

ریزنوشت : میدونم یه روزی به این روزا و حرفام میخندم ... !!!

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 0:39
چی بگم واللا :دی
من وقتی قاط بزنم اساسی و در حد تیم ملی قاط میزنم  چند وقت پیشا رفته بودیم بیرون . سوار ماشین بودیم و منم طبق معمول توی خیالاتم سیر میکردم  که یهو به میدون رسیدیم و داداشم با سرعت پیچید و همزمان سرمم خورد به پنجره قاط زدم و اینا . یه لحظه حس کردم ناهار خوردم ! بلند گفتم الهی شکر  مامانم گفت چی ؟  گفتم هیچی . سرم خورد به پنجره مغزم تعطیل شد

ریزنوشت : هر روز آپیدن هم صفایی داره ها  دانشگاه هم که تعطیل و با خیال راحت میشه هر روز نوشت

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:25
قول نمیدهم اما میتوانم
بهار که شود

قول نمیدهم که باران شوم و بر دل طبیعت ببارم اما در حد خود میتوانم تنها با اشک هایم گلبرگی را سیراب کنم . قول میدهم اشک هایم شور نباشد . اشک هایی که از سر شوق میریزد شیرین است . مثل عسل

تابستان که رسد

قول نمیدهم نسیم ملایمی شوم و بر دنیا بوزم اما میتوانم با هدیه یک بادبزن دستی کوچک نسیمی کوچک ایجاد کنم برای لبخند یک کودک

پاییز که شود

قول نمیدهم بتوانم برای خبر دادن آن ٬ برگ خشکیده ای شوم و روی زمین بیفتم اما میتوانم مثل کودک مدرسه ای با جیغ و فریاد در راه مدرسه به همه بفهمانم پاییز رسیده است . قول نمیدهم باد سوزنده شوم ... من دلم نمی آید دستان مردم بیگناه یخ بزند اما میتوانم ببافم . با رویاهایم یک دستکش زیبا میبافم برای عشاق . هر کدام لنگه ای بردارند و دست دیگرشان با گرفتن دست های یکدیگر گرم خواهد شد

و زمستان که رسد

قول نمیدهم برف شوم تا رسیدنش را خبر دهم اما میتوانم ساعت ها با شور و نشاط زیر برف ها بیاستم و یک آدم برفی شوم . یک آدم برفی با لبخند همیشگی برای نشاط ... که تا آخر زمستان بدون تغییر بماند .... قول نمیدهم سرما شوم چون دلم همیشه گرم است اما میتوانم همبازی شوم . چه کودک و چه بزرگسال . برف بازی که سن و سال نمیشناسد . میدوم . میخندم . من با خنده جان میگیرم. من با فصل ها قد میکشم بمانند یک درخت اما نه یک درخت کاج . یک سرو یا بید مجنون

زندگی اینچنین است برای دل کوچک فرزانه

ریزنوشت ۱ : خودم را در صفحه مانیتور دیدم . اول نشناختم اما خوب که دقت کردم شناختم . فرزانه با روحیه ای کودکانه و شاد اما چهره ای متفاوت تر از همیشه . قدری بزرگ تر شده ام .  به اندازه ی سوراخ جوراب مورچه البته  

ریزنوشت ۲ : رویابافی هم عالمی دارد زیبا .

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 10:17